|
آمدم تا مست و مدهوشت کنم اما نشد عاشقانه تکیه بر دوشت کنم اما نشد آمدم تا از سر دلتنگی و دلواپسی گریه تلخی در آغوشت کنم اما نشد آرزو کردم که یک شب در سراب زندگی چون شراب کهنه ای نوشت کنم اما نشد نازنینم ، نازنینم آمدم تا این سخن آویزه گوشت کنم اما نشد شعله شد تا به دل خاکستر احساس تو لحظه ای رفتم که خاموشت کنم اما نشد بعد از آن نامهربانیهای بی حد و حصر سعی کردم تا فراموشت کنم اما نشد /. |
درکوچه پرازعطرنام تو، به سمت صبح گام می زنم. گیاهان، ازستم پاییز، دچاربی برگی شده اند ودرختان نیز با دستانی خالی جانی سرشارازیاد و نامت، به پایداری خود اصرارمی ورزند. آری آوای ماندن وامیدوار بودن خوشایندترین آواهاست. غم هرچه بزرگ ومهیب باشد، با وجود مهربانی ولبخند تو، کم ونا چیزاست. غروب ها، همه راهی جاده طلوعند وشبها مسافرجاده صبح. با هرسختی، آسانی زندگی می کند ورنگ سفید سرانجام برهمه رنگها ونیرنگها غلبه خواهد کرد.

بنام حضرت عشق
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند
كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي
كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
بنام حضرت عشق
زيباترين قلب
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب
را درتمام آن منطقه دارد . جمعيت زياد جمع شدند . قلب او كاملاً سالم بود و
هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستي
زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند.
مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت .
ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست .
مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با
قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او
برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستي
جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايي
دندانه دندانه درآن ديده ميشد.
در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را
پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند
كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟
مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛
قلب خود را با قلب من مقايسه كن ؛ قلب تو فقط مشتي از زخم و بريدگي و خراش
است .
پير مرد گفت : درست است . قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من
هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر
انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم
را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب
خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛
اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد
كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند.
بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزي
از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند .
گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام .
اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهاي
كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست ؟
مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير
ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهاي
بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و
در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به
جاي قلب مرد جوان گذاشت .
مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود
زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود .
محبت را به هيچ چيز تشبيه نتوان كرد زيرا كه هيچ چيز دقيق تر و لطيف تر از محبت نيست
عشق يك نوع مرضي است كه ميكروب آن از طريق چشم ، وارد قلب مي شود . مرض عشق اين روزها شباهت زيادي به آدامس دارد . اول شيرين ، بعد دوست داشتني ، سپس تكراري و خسته كننده و در آخر دور انداختني